* ورود   * عضويت


آخرين بازديد شما:
امروز جمعه 19 شهریور 1389, 11:42 pm
مشاهده پست هاي بدون جواب
نمايش مبحث هاي فعال




پاسخ به مبحث  [ 20 پست ]  برو به صفحه قبلي  1, 2
نويسنده پيغام
 موضوع پست: Re: نظرهای یک خبرنگار در بازدید از زاهدان و زابل
پستارسال شده در: سه شنبه 11 خرداد 1389, 12:27 pm 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 13 بهمن 1386, 6:51 am
پست ها : 144
محل سکونت: فعلا در به در


تقدیراز دوستان : 139 بار
تقدیر شده: 41 بار


بابا فتوشاپ
حالاانگیزت چی بوده
مسلما جا قحطی نبوده که ;) ، واسه چی اونجا عکستو گذاشتی؟

_________________
" آرامش گهواره ایست بر دامن خاک و سنگ پله هایی به جانب افلاک " .جبران خلیل جبران
آشنایی با استان سیستان و بلوچستان-سفرهای من به جنوب بلوچستان-جاذبه های توریستی و گردشگری استان سیستان و بلوچستان-فهرست آثار ملی استان سیستان و بلوچستان-ادبیات و فرهنگ سیستان-ادبیات و فرهنگ بلوچستان و بلوچ-مباحث ویژه-معرفی کتاب های خواندنی-فقروبیچارگی درروستای پزم (گزارش تصویری من)-آرامگاه سید غلامرسول از آثار گردشگری چابهار-ضرب المثل بلوچی - برداشت هندوانه در جنوب بلوچستان - زرآباد-بازدیداز شهرسوخته ی سیستان(گزارش تصویری من)-نادر کرد شاعر معاصر گویش سرحد-"بار غمان" از شاعر گرانقدر (نادر کرد)-دریای بی نظیر وخروشان عمان - سواحل دریای چابهار (با تصویر)-عکس هائی از سیستان


بالا
 مشخصات ايمل  
 
 موضوع پست: Re: نظرهای یک خبرنگار در بازدید از زاهدان و زابل
پستارسال شده در: پنج شنبه 13 خرداد 1389, 1:56 pm 
آفلاين
★★★ نورچشمی ★★★
★★★ نورچشمی ★★★
نماد کاربر

تاريخ عضويت: جمعه 27 اردیبهشت 1387, 12:57 pm
پست ها : 102
محل سکونت: سیستان


تقدیراز دوستان : 0 بار
تقدیر شده: 73 بار



کاربران زیر برای این پست تشکر کرده اند:
Admin

نه. ما فقط دو نفر نیستیم. خدا هم با ماست.
به به. چی گفتم :geek:

_________________
آنکه پرنده نیست نباید در پرتگاه ها آشیانه بسازد
-----------------------------------------------------
عمر آنقدر کوتاه است که نمیارزد آدم کوچک و حقیر بماند
------------------------------------------------------------
امين نورا به عادت ، عادت کرده است وگرنه آن را ترک مي کرد.
------------------------------------------------------------------
کسی که در حضورت از تو می ترسد در غیاب از تو متنفر است.
--------------------------------------------------------------------
امين نورا در فکر ساختن قايقي است براي دور شدن از اين شهر غريب
---------------------------------------------------------------------------
همیشه دشمنان خویش راببخشید،چیزی بیش ازاین آنها راناراحت نمیکند
-------------------------------------------------------------------------------


بالا
 مشخصات ايمل  
 
 موضوع پست: Re: نظرهای یک خبرنگار در بازدید از زاهدان و زابل
پستارسال شده در: پنج شنبه 13 خرداد 1389, 1:59 pm 
آفلاين
★★★ نورچشمی ★★★
★★★ نورچشمی ★★★
نماد کاربر

تاريخ عضويت: جمعه 27 اردیبهشت 1387, 12:57 pm
پست ها : 102
محل سکونت: سیستان


تقدیراز دوستان : 0 بار
تقدیر شده: 73 بار


Admin نوشته است:
بابا فتوشاپ
حالاانگیزت چی بوده
مسلما جا قحطی نبوده که ;) ، واسه چی اونجا عکستو گذاشتی؟


من حال و حوصله فوتوشاپ ندارم. عکس آنلاین طراحی شده. یک خورده تو گوگل جستجو کنی پیدا می کنی.
راستی اگر خواستی به اینجا سری بزن


چطوری لینک میدی رو نوشته ها؟
اگر خواستی کدش رو پیدا کن بزار تو سایت بدرد دوستان می خوره

_________________
آنکه پرنده نیست نباید در پرتگاه ها آشیانه بسازد
-----------------------------------------------------
عمر آنقدر کوتاه است که نمیارزد آدم کوچک و حقیر بماند
------------------------------------------------------------
امين نورا به عادت ، عادت کرده است وگرنه آن را ترک مي کرد.
------------------------------------------------------------------
کسی که در حضورت از تو می ترسد در غیاب از تو متنفر است.
--------------------------------------------------------------------
امين نورا در فکر ساختن قايقي است براي دور شدن از اين شهر غريب
---------------------------------------------------------------------------
همیشه دشمنان خویش راببخشید،چیزی بیش ازاین آنها راناراحت نمیکند
-------------------------------------------------------------------------------


بالا
 مشخصات ايمل  
 
 موضوع پست: Re: نظرهای یک خبرنگار در بازدید از زاهدان و زابل
پستارسال شده در: دوشنبه 17 خرداد 1389, 7:30 am 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 13 بهمن 1386, 6:51 am
پست ها : 144
محل سکونت: فعلا در به در


تقدیراز دوستان : 139 بار
تقدیر شده: 41 بار


موقعی که میخوای پاسخ یه پست رو بدی میتونی متن را از نوارابزار بالاش بولد کنی یا عکس بذاری یا لینک بذاری...
خیلی سادست موس رو ببر روی هر کدوم از ابزار توضیحش هم نمایش داده می شه :geek:


پيوست ها:
link.JPG
link.JPG [ 12.87 کيلوبايت | بازديد 180 بار ]

_________________
" آرامش گهواره ایست بر دامن خاک و سنگ پله هایی به جانب افلاک " .جبران خلیل جبران
آشنایی با استان سیستان و بلوچستان-سفرهای من به جنوب بلوچستان-جاذبه های توریستی و گردشگری استان سیستان و بلوچستان-فهرست آثار ملی استان سیستان و بلوچستان-ادبیات و فرهنگ سیستان-ادبیات و فرهنگ بلوچستان و بلوچ-مباحث ویژه-معرفی کتاب های خواندنی-فقروبیچارگی درروستای پزم (گزارش تصویری من)-آرامگاه سید غلامرسول از آثار گردشگری چابهار-ضرب المثل بلوچی - برداشت هندوانه در جنوب بلوچستان - زرآباد-بازدیداز شهرسوخته ی سیستان(گزارش تصویری من)-نادر کرد شاعر معاصر گویش سرحد-"بار غمان" از شاعر گرانقدر (نادر کرد)-دریای بی نظیر وخروشان عمان - سواحل دریای چابهار (با تصویر)-عکس هائی از سیستان
بالا
 مشخصات ايمل  
 
 موضوع پست: Re: نظرهای یک خبرنگار در بازدید از زاهدان و زابل
پستارسال شده در: دوشنبه 17 خرداد 1389, 5:03 pm 
آفلاين
★★★ نورچشمی ★★★
★★★ نورچشمی ★★★
نماد کاربر

تاريخ عضويت: جمعه 27 اردیبهشت 1387, 12:57 pm
پست ها : 102
محل سکونت: سیستان


تقدیراز دوستان : 0 بار
تقدیر شده: 73 بار


البته این یکی مربوط به خبرنگار نیست. بخوانید متوجه می شوید. البته واقعا شرمنده شدم از خوندن این متن.
متن در تاریخ 26 بهمن 1384 نوشته شده است.
گزارش برنامه درياچه هامون تا کوه تفتان
سه‌شنبه 18 بهمن ماه ساعت 5 بعد از ظهر من به اتفاق علي با قطار از تهران به سمت كرمان حركتمي‌كنيم. هم كوپه‌ ما دو تا خانم هستند(يكي استاد تربيت‌بدني دانشگاه كرمان و يكي هم دانشجو) و دو نفر آقا(هر دو پرسنل شركت الماسه ساز). چند ساعتي از وقتمون صرف بحث‌هاي سياسي و مسائل هسته‌اي ميشه. بعد با هم ميريم شام ميخوريم. بعد از شام هم تا كرمان ميگيريم مي‌خوابيم. قطار نهايتاً با دو ساعت تأخير ساعت 8 صبح ميرسه كرمان. پياده كه ميشيم تازه مي‌بينيم چقدر دختر و پسر كوله‌ به پشت تو قطار هم سفر ما بودن كه نمي‌دونستيم. اكثرشون از موسسه طبيعت‌گردی كلوت هستن و مي‌خوان برن كلوت. ما سريع مي‌ريم ترمينال كرمان و سوار اتوبوس‌ ميشيم به مقصد زاهدان. ساعت 10صبح اتوبوس راه ميفته و ساعت 6 بعد از ظهر ميرسيم زاهدان. از همون‌جا هم سوار اتوبوس زابل مي‌شيم. اتوبوسي كه ما سوار مي‌شيم يه ولوو صفر هست كه 2 روزه تحويل گرفتنش. جالبه بدونين همه اتوبوس‌هاي بين زاهدان و زابل ولوو مدل بالا هستن و اينكه قصد اصلي‌شون جابجايي مسافر نيست. همشون به كار قاچاق مشغول هستن. كرايه‌اش هم خيلي ارزونه، هزار تومن براي دويست كيلومترراه! حتي با دو سه تا مسافر هم ميرن. در ظاهر امر كه قاچاق سوخت مي‌كنن و مسافر رو هم واسه سرگرمي و اينكه بهشون شك نكنن سوار مي‌كنن. با يكي از راننده‌ها كه صحبت كرديم مي‌گفت ماهي ده ميليون تومن از بابت قاچاق سوخت در مياره! به جز اتوبوس‌ها اكثر سواري‌ها هم به همين كار مشغولن. البته حق حساب پليس‌راه و مرصاد رو هم ميدن! كه در اين مورد در ادامه چيز‌هاي جالبي واستون خواهم گفت. خلاصه ساعت 6 راه افتاديم و 2 ساعت بعد رسيديم به شهر سوخته(شهر سوخته در 55 كيلومتري زابل هست) و همونجا پياده شديم. راننده و چندتا از مسافرا ميخواستن ما رو از پياده شدن تو اونجا منصرف كنن. خيلي تأكيد مي‌كردن كه اين‌جا جن داره و شب خطرناكه. جلوتر كه رفتيم ديديم 2 نفر جلوي در اونجا تو تاريكي شب دارن ما رو نظاره مي‌كنن. رفتيم سلام و احوالپرسي كرديم. يكي اسمش محمد‌علي هست و يكي مهدي. هر دو نگهبان شهر سوخته هستن. ازشون اجازه ميگيريم كه همونجا چادر بزنيم. بعد باهاشون در مورد جن صحبت مي‌كنيم و حرف‌هايي كه تو اتوبوس به ما زدن. مهدي حرفاشونو تأييد ميكنه و ميگه آره راست ميگن اينجا جن زياده و من خودم ديدمشون! صبح زود بيدار ميشيم و با اجازه آقاي محمد علي يكي دو ساعتي رو تو شهر سوخته سپري مي‌كنيم(از كاخ شهر سوخته، ميدان مسكوني، كارگاه‌هاي صنعتي، بناهاي يادمان و قبرستان شهر سوخته بازديد مي‌كنيم). وقتي اونجا باشيد كلي تأسف ميخوريد كه چقدر يه ملت به قديميترين آثار باستاني خودش كم بها ميدن و بي‌تفاون. بعد از بازديد شهر سوخته با آقا محمد صحبت مي‌كنيم و ميگيم مي‌خوايم بريم نقش رستم رو هم ببينيم و بعد از اونجا بريم درياچه هامون و كوه‌خواجه. ميگه شما نمي‌تونيد همين‌طور راه بيافتيد تو كوير و واسه خودتون اين ور و اونور بريد! اينجا اصلي‌ترين منطقه ترانزيت مواد مخدر هست و اگه مرصاد شما رو بگيره پدرتون‌رو در مياره. ميگه اگه شما رو بگيرن حتي اجازه نميدن كه واسشون توضيح بديد كه واسه چي اينجا اومديد. خلاصه از خيرش ميگذريم. ميريم سر جاده تا سوار يه ماشين بشيم بريم زابل و از اونجا بريم درياچه هامون. يه ساعتي كنار جاده وا مي‌ايستيم ولي كسي ما رو سوار نميكنه، حتي معدود اتوبوس‌هايي كه از اونجا رد ميشن هم سوارمون نمي‌كنن(امروز عاشوراست). خلاصه از واستادن خسته مي‌شيم و تصميم ميگريم بريم پاسگاه حفاظت از ميراث فرهنگي كه سه كيلوتري اونجاست، شايد اونجا ما رو سوار كنن. تو راه گشت پليس‌راه به ما گير ميده و بعد كه واسشون توضيح ميديم ميگن كه كسي شما رو اينحا سوار نميكنه و بهتره بريد امروز رو تو همون شهر سوخته بگيريد بخوابيد و فردا بريد زابل! ميگيم خسته نباشيد پس شما چيكاره هستيد، يه كمكي به ما بكنيد و به يكي از ماشين‌ها سفارش كنيد ما رو سوار كنه. مي‌بينيم خودشون هم از اين‌كار واهمه دارن. خلاصه ميرن و ما هم راه خودمون رو ادامه ميديم. ميرسيم به پاسگاه و ازشون كمك مي‌خوايم. بالاخره يكي‌شون ميگه صبر كن الان كارتون رو راه ميندازم. بعد ميره كنار جاده و به يه تويوتا دوكابين كه داره از اونجا رد ميشه دست تكون ميده و اونم واميسته و ازش ميخواد ما رو هم تا زابل ببره، ما هم كلي خوشحال ميشيم و ازش تشكر مي‌كنيم و سريع مي‌پريم پشت تويوتا(اونم داره سوخت قاچاق ميكنه!) ميرسيم زابل و از اونجا با يه سواري ميريم كوه خواجه كه وسط درياچه هامون هست. اونجا كه ميرسيم مي‌بينيم درياچه كاملاً خشك شده(8 ساله كه درياچه خشك شده) از راننده مي‌پرسيم ما شنيده بوديم درياچه امسال دوباره تشكيل شده ، پس چه جوريه؟ ميگه امسال يه مقداري آب اومد ولي دوباره خشك شد. خلاصه تنها چيزي هم كه منطقه زابل بهش مي‌نازيد و به نوعي محل ارتزاق افراد منطقه بوده از بين رفته. در مسير جاده‌اي كه به سمت كوه خواجه ميره با تابلو‌هاي شيلات و صيادي و همچنين با قايق‌هاي زيادي برخورد مي‌كنيد كه نشان از اينه كه روزگاري ما‌هي‌گيري اينجا فعال بوده و عده‌اي شغلشون ماهي‌گيري بوده. ولي الان ديگه هيچ چي نمونده. واقعاً محروميت از همه جاي سيستان و بلوچستان مي‌باره. نه كشاورزي هست نه صنعتي و نه چيزي كه جوون‌ها بهش مشغول بشن. وقتي آدم اينا رو مي‌بينه بهشون حق ميده كه به قاچاق مواد مخدر يا هرچيز ديگه اقدام كنن. واسه اينكه چاره‌اي ندارن، خب چيكار كنن؟ آخرش بايد بتونن دو لقمه نون در بيارن يا نه؟ وقتي آدم تو تهرانه نمي‌تونه اين‌ چيزا رو درك كنه، بايد خودتون بريد و با چشم‌هاي خودتون ببينيد تا بفهميد چي دارم ميگم. نميدونيد در اين سال‌ها چه بي‌عدالتي در تسهيم بودجه كشور انجام شده. با خودم ميگم كجايي كوروش! تا ببيني سيستان تو كه روزگاري انبار غلات ايران بوده حالا از قوت خودش هم عاجز شده. خلاصه ميريم بالاي كوه خواجه و ناهار رو هم اونجا مي‌خوريم. يه سري هم ميزنيم به زيارتگاه خواجه كه بالاي كوه هست و مكان مقدسي براي مردم اونجا محسوب ميشه. پايگاه نيروي هوايي هم بالاي كوه قرار داره. از بالاي كوه خواجه تمام دشت تا افق زير پاي شماست. با افراد محلي كه صحبت مي‌‌‌‌‌‌كنيم ميگن تنها تو درياچه هامون صابري كه نزديك مرز افغانستان هست آب مقداري مونده. از بالاي كوه مي‌بينيم يه گله بز و گوسفند داره از دشت رد مي‌شه به علي ميگم بريم پيششون. نيم ساعتي طول ميكشه تا از كوه سرازير بشيم و برسيم به گله. چوپان گله يه پسره به اسم احمد. يه كم با حاش گپ مي‌زنيم و در مورد منطقه ازش اطلاعت مي‌گيريم. يه مقدار به ما مشكوكه كه اونجا چيكار مي‌كنيم و دنبال چي هستيم. با اينكه دشت خشكه ولي با اينحال خيلي زيباست. مطمناً اگه درياچه خشك نشده بود زيبايي اينجا چند برابر مي‌شد. با علي در مورد ادامه برنامه صحبت مي‌كنم. من پيشنهاد مي‌كنم كه تا درياچه هامون صابري بريم و اگه شد يه سر هم بريم تا كنار مرز افغانستان و اگه تونستيم از پاسگاه مرزي اجازه بگيريم يه سر هم افغانستان بريم ، اما علي نظرش اينه كه برگرديم بريم كوه تفتان(كوه تفتان پايين زاهدان و 30 كيلوتري شهر خاش هست). در نهايت تصميم مي‌گيريم بريم تفتان. كوه خواجه رو دور ميزنيم و مي‌رسيم ابتداي جاده آسفالته و اونجا يه تويوتا گذري ما رو سوار مي‌كنه و تا شهرك علي‌اكبر مي‌بره. اونجا هم آقا حسين كه تو تويوتا هم همسفر ما بود كمك مي‌كنه و به يه ميني‌بوس كه از روستا مي‌خواد به زابل بره سفارش مي‌كنه تا ما رو هم ببره. مسافرين ميني‌بوس چند تا دخترن از همون روستا كه مي‌خوان برن شهر! خيلي محجوب و خيلي خجالتي(كلاً منطقه سيستان و بلوچستان مردسالاري حاكمه).ساعت 7:30 بعد از ظهر هست كه مي‌رسيم زابل و دوباره سوار يه ولوو مي‌شيم و ساعت 10 شب مي‌رسيم زاهدان. هيچ اتوبوسي به سمت خاش حركت نمي‌كنه. چاره‌اي نداريم يه تاكسي مي‌گيريم و مي‌ريم دروازه خاش تا با سواري بريم. فقط يه سواري هست كه ميره خاش، 3 تا مسافر هم توش نشستند. اولش نمي‌خواستيم سوار شيم. رانندش ميگه به جز من ديگه ماشيني خاش نمي‌ره و من آخرين سرويس هستم و ديگه ماشين گيرتون نمياد اين وقت شب. راننده اسمش نادر هست(بلوچه و سني). ميگه تازه اين وقت شب خوب نيست بريد سمت تفتان. خواستيد با من بياييد بريم خونه ما و من خودم صبح شما رو مي‌برم تفتان. من هم قبول مي‌كنم! البته علي راضي نيست و ميگه نبايد قبول مي‌كردي. خلاصه ما شب ميريم خونه آقا نادر. دو تا دختر 5 و 7 ساله داره و يه پسر 3 ساله. آقا نادر داماد خان حاج محمد كرد هست(جالبه بدونيد اين حاج محمد خان كرد 4 تا زن گرفته و حدود 40 تا بچه داره كه 30 تاش دخترن! و از يكي از خان‌هاي بزرگ طايفه تمنداني محسوب مي‌شه). روي در خونشون آثار گلوله هست از آقا نادر كه مي‌پرسيم ميگه با يكي دعوا كرده بوديم و اونا هم شب به خونه ما حمله كردن و خونه رو به گلوله بستن. تقريبا ميشه گفت اكثر بلوچ‌ها مسلح هستن و تو خونشون حداقل يه كلاشينكف پيدا ميشه(سئوال كه كرديم گفتن قيمت كلت كمري حدود 60 هزار تومن هست و كلاشينكف 200 تا 300 هزار تومن، خلاصه اگه خواستيد اسلحه بخريد حواستون جمع باشه تا بهتون نندازن!) شب خيلي خوب خوابيديم و صبح بعد از صبحانه راه افتاديم و رفتيم تفتان. چهار ساعت طول كشيد تا برسيم به پناهگاه(پناهگاه بخاري گازي داره!!!) تو راه گروه كوهنوردي دانشجويان دانشگاه آزاد بجنورد رو مي‌بينيم كه به راهنمايي حميد‌رضا قرائي اومده بودن تفتان و داشتنن برمي‌گشتن. يه گپي باهاش مي‌زنيم و شماره تماسش رو هم مي‌گيريم تا سال بعد با هم بريم سمت يمان‌داغ كه ميگه فوق‌العاده زيباست و اطرافش جنگل بلوطه. تو پناهگاه چند نفر بلوچ بيشتر نيستن(جواد، ميلاد، امين، ايمان و شهاب). خيلي بچه‌هاي خون‌گرمي هستن و خيلي زود با هم صميمي مي‌شيم و مي‌ريم پيش اونا. عصر چند نفر ديگه هم به ما اضافه مي‌شن. شب رو تو پناهگاه مي‌خوابيم. صبح چند تا از بچه ها مي‌رن قله(علي هم باهاشون رفت) ولي من نرفتم چون كلاً قله‌نوردي رو ترك كردم. ظهر به همراه دوستاي جديدمون مي‌گرديم پايين. نزديك‌هاي قرارگاه كه رسيديم مي‌بينيم چند نفر كنار رودخونه نشستن دور آتيش، از دور بهشون دست تكون مي‌ديم يكي برمي‌گرده و بلند داد زد بفرماييد ترياك! چه آدم‌هاي مهمون‌نوازي! پايين كه مي‌رسيم مي‌ريم پيش آقا رحيم و آقا يونس كه از بومي‌هاي اونجا هستن و مسافرخونه و سوپرماركت هم دارن و از آشناهاي دوستاي جديد بلوچي ما هستن. ناهار اونجا مي‌خوريم و بعد با يه تويوتا ميريم اول جاده خاش به زاهدان. يكي دوساعت اونجا مي‌ايستيم ولي هيچ ماشيني ما رو سوار نمي‌كنه. ديگه هوا تاريك شده. در نهايت زنگ مي‌زنيم به آقا نادر و ازش مي‌خوايم دو تا سواري بفرسته كه ما رو ببره زاهدان. اون هم دستش درد نكه دو تا سواري فرستاد و رفتيم زاهدان. راننده خودش قاچاق‌چي بود. مي‌گفت هر چي بخوايد مي‌تونم براتون تهيه كنم از اسلحه و مواد گرفته تا هرچي دلتون بخواد! بعد برگشت ‌گفت الان هم دارم مي‌رم خونه يكي از دوستام ترياك بكشيم اگه دوست داريد با هم بريم! جالبه كه واقعاً از روي مهمان‌نوازي تعارف مي‌كرد. زاهدان كه رسيديم رفتيم خونه جواد(يكي از همين دوستاي جديد بلوچي‌مون). جداً بلوچ‌ها خيلي مهمان‌نواز هستن و بي‌منت مي‌بخشند. صبح به همراه جواد مي‌ريم يه دوري تو چهارراه رسولي مي‌زنيم كه محل فروش اجناس دست دوم بويژه لباس و كفش‌هاي خارجي هست. هر كدوم يه كفش مي‌خريم. شما با 15000 تومن مي‌تونيد اونجا يه كفش كوهنوردي خيلي خوب بخريد. ساعت 11 بود و وقت برگشتن. ما براي ساعت 5 بعد از ظهر بليط قطار داشتيم و مجبور بوديم سريع حركت كنيم. رفتيم ترمينال كه با ماشين‌هاي سواري بريم كرمان ولي ديديم فقط اونا دربستي ميرن و 60 هزار تومن هم كرايش هست. بي‌خيال اونا شديم. رفتيم پليس راه زاهدان و اونجا سوار سواري‌هاي بم شديم. راننده زير پاي مسافرا و هم صندق عقب كيسه برنج گذاشته. ميپرسيم اينا چيه؟ برميگرده به شوخي ميگه اينا مواده! چاره‌اي نداريم مجبوريم سوار بشيم و الا به قطار نمي‌رسيم. بين زاهدان و بم دو تا گشت بين‌راهي هست. در گشت اول يكي از مأمورها مياد بازرسی مي‌كنه و كيسه‌ها رو مي‌بينه ميگه اينا چين؟ راننده ميگه برنجه. ميگه چند‌تاست؟ ميگه 6 تا. ميگه برو! از راننده مي‌پرسيم يعني چي؟؟ ميگه ماهي يه چيزي بهشون ميديم! ميگيم چقدر؟ ميگه حدوداً 15 تا 20 هزار تومن. بعد ميرسيم گشت دوم. مأمور مياد بازرسي ميكنه و برنج‌ها رو مي‌بينه. به راننده ميگه ماشين رو بزن كنار. چند دقيقه‌اي طول ميكشه بعد راننده مياد و راه ميفته. ميگيم چي شد؟ ميگه اين يكي سهمش رو نقدي ميگيره و مثل قبلي كاري به حق ماهانه نداره!! خلاصه سرمون يه كم سوت مي‌كشه. ياد سريال برره مي‌افتيم. واقعا اين مهران مديري گل كاشته! نزديك‌هاي پليس‌راه بم كيسه‌هاي برنج رو تحويل يه مغازه ميده. همونجا دو مسافر ديگه هم سوار مي‌كنه و مي‌شيم 5 نفر. همون دو نفر جلو مي‌شينن. راننده بهشون ميگه گه جريمم كردن شما بايد پولشو بديدها. به پليس راه كه مي‌رسيم راننده يه كم مكث مي‌كنه و وقتي مي‌بينه سر مأمور گرمه ميندازه تو خط ويژه كه مخصوص تردد ماشين‌هاي خود پليس هست و با سرعت فرار مي‌كنه. مأموره مي‌بينه و تا مي‌خواد به خودش بجنبه ما در ميريم! بهش ميگم الان ميان دنبالت و پدرت رو در ميارن كه؟ ميگه نميان ديگه تموم شد! ميرسيم بم و از اونجا هم دوباره با سواري به سمت كرمان حركت مي‌كنيم. بازرسي‌هاي ميان بم و كرمان شديدتر هست(3 تا ايست گشت و بازرسي دارن). شما نمي‌دونيد مسافريني مثل ما چه نعمتي هستن واسه سواري‌ها. چون كم‌تر بهشون شك مي‌كنن. واسه همين ماشين‌هايي كه به سمت كرمان ميرن حاضرن با حداقل كرايه چند نفر مسافر رو سوار كنن تا بتونن راحت عبور كنن. در مورد ما هم همينطور شد و ماشيني كه ما سوار شديم تو هيچ كدوم از گشتي‌ها بازرسي نكردن و چه شانسي آورديم. يعني اگه حتي تو يكي از گشت‌ها مي‌خواستن ما رو بگردن ديگه ممكن بود به قطار نرسيم. جالبه كه دقيقاً 5 دقيقه قبل از حركت قطار رسيديم راه‌آهن كرمان(به ياد كارتون دور دنيا در 80 روز افتادم كه مثل ما در لحظات آخر مي‌رسيدن به قطار). از زاهدان كه راه افتاديم تا كرمان چيزي نخورده بوديم. واسه همين به محض رسيدن به قطار بساط ناهار رو پهن مي‌كنيم تو كوپه. بعدش هم يكي دوساعتي هم صرف صحبت با هم كوپه‌اي‌ها و بازي شطرنج سپري مي‌شه. ساعت 9 شب هم مي‌گيريم مي‌خوابيم تا تهران. جاي همتون خالي. اين سفرمون واقعاً خيلي برامون پر هيجان و آموزنده بود. و تجربيات خيلی ارزشمندي نصيبمون شد. واقعاً وقتي شما ميريد گوشه‌هاي مختلف ايران و زندگي‌هاي مختلف رو مي‌بينيد نگاهتون به زندگي و اطرافتون خيلي عوض مي‌شه و خيلي از چيز‌هايي كه قبلاً واستون مهم بوده مي‌بينيد كه ديگه براتون ارزشي نداره يا بالعكس. احساس مي‌كنيد ديگه نبايد زياد دل به تعلقات زندگي دنيا ببنديد و باورتون ميشه كه با حداقل چيزها هم مي‌تونيد خيلي خوشبخت باشيد و بدون دغدغه زنگي كنيد و زياد حرص نخوريد.

_________________
آنکه پرنده نیست نباید در پرتگاه ها آشیانه بسازد
-----------------------------------------------------
عمر آنقدر کوتاه است که نمیارزد آدم کوچک و حقیر بماند
------------------------------------------------------------
امين نورا به عادت ، عادت کرده است وگرنه آن را ترک مي کرد.
------------------------------------------------------------------
کسی که در حضورت از تو می ترسد در غیاب از تو متنفر است.
--------------------------------------------------------------------
امين نورا در فکر ساختن قايقي است براي دور شدن از اين شهر غريب
---------------------------------------------------------------------------
همیشه دشمنان خویش راببخشید،چیزی بیش ازاین آنها راناراحت نمیکند
-------------------------------------------------------------------------------


بالا
 مشخصات ايمل  
 
 موضوع پست: Re: نظرهای یک خبرنگار در بازدید از زاهدان و زابل
پستارسال شده در: چهارشنبه 26 خرداد 1389, 1:27 pm 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 13 بهمن 1386, 6:51 am
پست ها : 144
محل سکونت: فعلا در به در


تقدیراز دوستان : 139 بار
تقدیر شده: 41 بار


:ugeek:

_________________
" آرامش گهواره ایست بر دامن خاک و سنگ پله هایی به جانب افلاک " .جبران خلیل جبران
آشنایی با استان سیستان و بلوچستان-سفرهای من به جنوب بلوچستان-جاذبه های توریستی و گردشگری استان سیستان و بلوچستان-فهرست آثار ملی استان سیستان و بلوچستان-ادبیات و فرهنگ سیستان-ادبیات و فرهنگ بلوچستان و بلوچ-مباحث ویژه-معرفی کتاب های خواندنی-فقروبیچارگی درروستای پزم (گزارش تصویری من)-آرامگاه سید غلامرسول از آثار گردشگری چابهار-ضرب المثل بلوچی - برداشت هندوانه در جنوب بلوچستان - زرآباد-بازدیداز شهرسوخته ی سیستان(گزارش تصویری من)-نادر کرد شاعر معاصر گویش سرحد-"بار غمان" از شاعر گرانقدر (نادر کرد)-دریای بی نظیر وخروشان عمان - سواحل دریای چابهار (با تصویر)-عکس هائی از سیستان


بالا
 مشخصات ايمل  
 
 موضوع پست: Re: نظرهای یک خبرنگار در بازدید از زاهدان و زابل
پستارسال شده در: جمعه 28 خرداد 1389, 5:50 pm 
آفلاين
★★★ نورچشمی ★★★
★★★ نورچشمی ★★★
نماد کاربر

تاريخ عضويت: جمعه 27 اردیبهشت 1387, 12:57 pm
پست ها : 102
محل سکونت: سیستان


تقدیراز دوستان : 0 بار
تقدیر شده: 73 بار



کاربران زیر برای این پست تشکر کرده اند:
Admin

گزارشي از جاذبه‌هاي استان سيستان و بلوچستان
سفر به دنياي افسانه‌ها
جام جم آنلاين: انگار آدمي ‌با سفر دوباره زاده مي‌شود. رفتن به گوشه گوشه ايران زمين براي جستن و يافتن نغمه‌اي آشنا. اين بار فردوسي را باز مي‌خوانيم تا از نو روايت كند داستان سرزمين 5 هزار ساله سيستان را. اين سرزمين مردان ماندگاري را در فرهنگ ايران زمين به بارآورد.
مرداني كه اهل دل و سرآمد معرفت بودند. انگار «معناي زنده بودن من با تو بودن است.» سرزمين افسانه و اسطوره، مردمان اين ديار شاهد يادگار هزاران سال تمدن و تاريخ هستند. به سيستان كه رسيديم، به رستم پهلوان سلامي ‌دوباره داديم، به كسي كه نامش هويت ايران ماست. در اوستا نقل شده است، سيستان يازدهمين سرزميني است كه آفريده شده، حتي به روايتي ديرينه و مقدس حضرت آدمع از آب گواراي سيستان نوشيده‌ است. با ما به تاريخ سفر كنيد، ابتدا زابل و بعد هم راهي زاهدان خواهيم شد.

مي‌خواهيم شما را به دوره‌اي ديگر از تاريخ ببريم. دريچه‌اي به 2500 سال پيش. زماني كه در آن آرزو‌ها به آسمان مي‌رسيد، اما... نمي‌دانم. «دهانه غلامان» مكاني كه تا مدت‌ها برده‌فروشان در آن جان آدمي‌ را ارزان مي‌فروختند. صداي آنان از دور دست به گوش مي‌رسد. اينجا در زمان خود مكاني تجاري و پررونق بوده است. اين دهانه در زمان يونانيان به نام شهر زرين و بعدها به نام‌هاي زرك، زرك‌ها و زرنج ناميده مي‌شد. اين شهر نخستين بار در سال 1960 توسط ايتاليايي‌ها و پس از انقلاب در سال 1379 از سوي ايرانيان مورد كاوش قرار گرفت.

لازم است كساني كه مي‌خواهند از اين مكان ديدن كنند، يك نفر راهنما به همراه داشته باشند تا وجود محله‌هاي مسكوني، ساختمان‌هاي بزرگ، معبد، فرزانه شهر، محل صنعتي و نظامي ‌را براي آنها تشريح كند.

شاهنشين بلاد سكستان

30 كيلومتري جنوب غربي زابل، كوه خواجه، نام‌هاي شگفت‌انگيز ديگري هم دارد. كوه رستم يا خداكوه.

وقتي تاريخ اين بخش را مرور مي‌كني، خود را تنها در جزيره‌اي خواهي يافت. همان دوره كه وسعت درياچه، آنجا را در بر گرفته بود. نمي‌دانم آن زمان زندگي در اينجا چگونه جريان داشت. حالا شما شاهد مجموعه‌اي از قلعه‌ها در اين كوه خواهيد بود. مثل قلعه كافرون. قلعه كك كهزاد، قلعه چهل دختران و آرامگاه خواجه مهدي. اينها بناهايي هستند كه از ادوار مختلف همچون ساسانيان، اشكانيان و دوران اسلامي ‌به يادگار مانده‌اند. اين كوه مركز شاهنشين در دوران اشكاني بود. يك مسافر در آستانه غروبي زيبا آمده تا دوباره تاريخ را ورق بزند و اينك مانده كه بماند يا برود ... .

خنده دختران بر فراز آسمان

نام يكي از قلعه‌ها در كوه خواجه قلعه چهل دختر بود. افسانه‌اي درباره اين قلعه وجود دارد كه شنيدني است. روايت مي‌كنند كه در اين قلعه چهل دختر سكونت داشته‌اند و زماني كه با هم مي‌خنديدند، صدايشان از قلعه سه‌كوهه كه حداقل 20 كيلومتر با آن فاصله دارد، شنيده مي‌شد. اگر به اين قلعه رفتيد، خوب گوش دهيد تا شايد هنوز صداي انعكاس اين هلهله را ميان ديوار قلعه بشنويد. اگر شنيديد هم باور نكنيد! هر چه بيشتر مي‌ماني و تامل مي‌كني ايمان خواهيد آورد « كه مرگ پايان كبوتر نيست...»

سه‌تپه و يك قلعه

حالا در همان امتداد خنده‌ها، به دوران افشاريه مي‌رويم. خانمي‌ مسن از خاندان پردل، مالك اين قلعه است. اگر توانستيد با او هم گپي داشته باشيد.

دوست محلي ما درباره نام اين قلعه دو نظر را بيان مي‌كند؛ نخست اين كه نامش از اقوام سكاها گرفته شده و ديگر اين كه چون قلعه روي سه‌تپه قرار گرفته است به اين عنوان خوانده مي‌شود.

اين قلعه چند بخش دارد. برج فلك سر كه حاكم آن را براي دخترانش ساخته بود، بخش عامه‌نشين كه محل قضاوت حاكم بوده است و بخش مسكوني. شما را دعوت كرديم تا بدون هيچ مانع و تشريفاتي از تمام بخش‌هاي آن ديدن فرماييد.

پرسه در قلعه‌اي ديگر

اگر 60 كيلومتر از زابل به سمت جنوب غربي حركت كنيد، درست ميان شهر سوخته و تاسوكي به يك كاخ خواهيد رسيد كه در عهد صفويه تا قاجاريه مركز حكمراني خاندان رئيسي از حاكمان محلي بوده است.

از ويژگي‌هاي معماري اين بنا، ايوان گنبدهاي رفيع و عظيم خشتي و گلي منحصر به فرد است كه پلان مربع شكل آن با تزئينات ساده چليپا خودنمايي مي‌كند. مصالح به كار رفته در آن چينه و خشت است. اين كاخ هر چند به دلايل جغرافيايي و سياسي متروك شده، اما همچنان به عنوان نماد هنري خشت و چينه از دوران صفوي در دشت سيستان از منزلتي ويژه برخوردار است. اميدواريم از پرسه زدن در اين قلعه‌ها خسته نشده باشيد.

رستم اجازه ورود نمي‌دهد

اگر وسيله شما اتوبوس است، آن را عوض كنيد به 2 دليل؛ نخست آن كه راه ناهموار است و دوم اين كه رستم پهلوان تنها اجازه ورود ماشين‌هاي پرقدرت و بيابان رو را مي‌دهد. غير از اين مواظب كانال‌هاي حفر شده باشيد. به شما توصيه مي‌كنيم از دليل حفر آن سوال نكنيد. چون ما هم نمي‌دانيم! شما پا در قلعه رستم گذاشته‌ايد. اين قلعه در فاصله 60 كيلومتري جنوب غربي شهر زابل قرار گرفته است. حالا به دليل عوامل جوي تخريب شده است، اما 4 برج و دروازه ورودي آن قابل مشاهده است كه مي‌شود از آن شكوه و عظمت را باز خواند. هنوز اسكلت بندي بسياري از بناها از جمله طاق‌ها و آب انبار پابرجاست.

احتمال داده مي‌شود كه اين قلعه 400 تا 500 سال پيش متروك شده است، اما با وجود اين نماي خشت و گلي و عظمت آن در بيابان براي هميشه در حافظه شما ثبت خواهد شد.

موزه زابل

به بازديد يك دوست برويد، نه يك دوست، بلكه همه دوستان و آشنايان خونگرم در اين شهر پر رمز و راز. آدرس موزه مردم‌شناسي را از يك رهگذر بپرسيد. بازديد از موزه براي هر گردشگر از واجبات سفر اوست. پس بدون تأمل به بخش سيستاني نشين برويد و با هويت اين قوم آشنا شويد.

ساختمان اين موزه در سال 1287 توسط سايكس، افسر انگليسي به عنوان كنسولگري انگلستان بنا شد. وسعت آن 3990 متر بوده و زيربناي آن به هزار مترمربع مي‌رسد. اين ساختمان در سال 1366 به سازمان ميراث فرهنگيواگذار شد. 18 اتاق دارد و معماران استان آن را با مصالح محلي مرمت كرده‌اند. براي هر بخش از اشيا چيدمان خاصي طراحي شده است. مثل سكانس‌هاي يك فيلم بلند، خودتان برويد و شاهد ماجرايي باشيد كه همچنان ادامه دارد... .

تالابي كه بين‌المللي بود

از زابل كه به سمت زاهدان حركت مي‌كنيد، اگر در مسير به افق دوردست نگاه كنيد، نقطه‌اي به شكل آب خواهيد ديد. آب يا سراب! هنوز مبهم است، انگار آنجا شتاب دارد تا باز گويد افسانه خود را بيش از مردن! شما همچنان پيش برويد. تالابي را خواهيد ديد كه روزي روزگاري هفتمين تالاب بين‌المللي جهان و بزرگ‌ترين درياچه آب‌شيرين كشور محسوب مي‌شد، اما حالا در آستانه نابودي قرار دارد. به همين سادگي. درياچه‌اي كه در كمتر از 2 دهه قبل، سالانه پذيراي بيش از يك ميليون پرنده مهاجر بود؛ اما امروز پذيراي مرگ آنان شده است. خشكسالي‌هاي دهه اخير و عدم پايبندي افغان‌ها به را‡ي كميسيون دلتا، باعث شده است امروز ‌هامون چشم انتظار قطره‌اي از آب هيرمند باشد. درياچه ‌هامون يكي از پديده‌هاي طبيعي ارزشمند از نظر ملي و بين‌المللي است كه در طول صدها سال مردم حاشيه‌نشين تالاب از بركت آن بهره‌مندند. اين منطقه ويژه، پناهگاه بسياري از گونه‌هاي نادر در خطر انقراض است. به سمت آن با شوق رفتيم و با تأسف بازآمديم.

در امتداد جاده

پس از 2 ساعت حركت از مسير زابل زاهدان جاده در نگاهمان محو مي‌شود و خود را در خيابان‌هاي زاهدان مي‌يابيم. شهري كه ساكنانش به آن مي‌گويند شهر 72 ملت. بلوچ، فارس،كرد، هندي، پاكستاني و بنگلادشي همه در كنار يكديگر زندگي آرامي ‌دارند. جالب آن‌كه همه از حال يكديگر باخبرند. در طول مسير، راننده كه اهل زاهدان بود از شكسته‌بندي حرف زد. نه او پزشك بود و نه كسي آسيب‌ديده بود؛ اين يكي از اصطلاحات مردم بلوچ است. در سيستان و بلوچستان اختلافات خانوادگي با ميانجيگري و پادرمياني ريش‌سفيدان طوايف حل و فصل مي‌شود كه در اصطلاح به آن شكسته‌بندي مي‌گويند. بنابراين طايفه‌گرايي در حال حاضر نوعي سنت اجتماعي است كه ويژگي‌ها و كاركردهاي خود را دارد.

گرچه زاهدان خود قدمت زيادي ندارد، اما جاهاي ديدني و اماكن تفريحي يك لحظه شما را آرام و ساكن نمي‌گذارد.

رنگ از همه رنگ

پيش از آن‌كه زاهدان را ببينم، با شنيدن نام اين شهر كوير و مردم بلوچ در ذهنم تداعي مي‌شد. اين باور عجيب در ذهنم نقش بسته بود. اما به محض ورود به اينجا همگي رنگ باختند. زاهدان شهري بود ميان كوه‌ها با مردماني از اقوام مختلف. حالا شما وارد دنيايي از رنگ‌ها شده‌ايد از همه رنگ، بازارچه زاهدان تو را مي‌خواند تا جلوه خود را نشان دهد. رنگ‌هايي به اندازه قامت زنان و مردان استوار اين ديار.
ديواره‌هاي آجري روايتگر معماري بازارچه است. بام آن از قوس‌هايي تشكيل شده كه در كنار همديگر نماي بسيارزيبايي را تشكيل مي‌دهند. ساخت اين بازارچه به دوره پهلوي بازمي‌گردد، اما در حال حاضر مهم‌ترين مركز خريد و فروش محسوب مي‌شود.

از جاذبه‌هاي گردشگري زاهدان مسجد جامع مكي است كه با گچبري و تزئينات منحصر به فرد و متاثر از معماري هندي بنا شده است.

مكان‌هاي ديدني

اگر از سياحت در بازارچه سرپوشيده خسته نشده‌ايد، قدم زنان به خيابان امام خميني برويد. ساختمان قديمي ‌دادگستري نمايي از معماري اوليه اين شهر جديد را نشان مي‌دهد. اين بنا به تازگي از سوي سازمان ميراث فرهنگي مرمت شده است. امروزه ديگر در اين مكان داوري و قضاوت صورت نمي‌گيرد و ساختمان دراختيار بسيج است. در زاهدان ساختمان‌هاي قديمي ‌ديگري وجود دارد كه سبك معماري و قدمت آنها چندان اختلاف زيادي با هم ندارند. همچون مسجد فيض‌الرحمان و معماري آن با آجر و گچ است. گمرك ميرجاوه هم به اواخر دوره قاجاريه برمي‌گردد. اما تنها وقت خود را به ديدن آثار تاريخي اختصاص ندهيد. تفريحگاه و تفرجگاه پارك ملت و براسان، مجتمع فرهنگي و تفريحي باغ خانواده، موزه مردم‌شناسي با جلوه‌هاي بسيار زيبا از فرهنگ منطقه و كتابخانه مرحوم كامبوزيا از جاهايي است كه مي‌توان از آن لذت برد و عكس يادگاري گرفت. از اين ديار هم گذشتيم، اما آنچه جاودانه خواهد ماند، نام بلوچستان است. اين نام در سنگ نبشته‌هاي داريوش بر بيستون و تخت جمشيد، مكا يا مكران نوشته شده است و از آن به عنوان استان چهاردهم فرمانروايي هخامنشي نام برده شده است.

رستم در گذر زمان

اين ديار خاطرات تلخ و شيريني را در تاريخ خود دارد. گاه با عظمت سربرافراشته و زماني مورد تاخت و تاز قرار گرفته است. اين سرزمين اساطيري (سيستان و بلوچستان) از دو ناحيه شمال و جنوب تشكيل شده است. تاريخ‌نگاران سيستان را به گرشاسب، يكي از نوادگان كيومرث نسبت داده‌اند. نام سيستان برگرفته از نام اقوام آريايي سكاست. سكاها در حدود 128 سال قبل از ميلاد، سيستان را به تصرف خود در آوردند و در پهنه آن استقرار يافتند. نيمروز نام ديگر سيستان است.بناي بيشتر شهرهاي سيستان را به پهلوانان اسطوره‌اي ايران چون زال، سام و رستم نسبت داده‌اند. زماني سيستان جزو متعلقات دولت ساساني به شمار مي‌آمد كه به دست اردشير بابكان فتح شد. در سال 23 هجري قمري، سپاه اسلام اين سرزمين را فتح كردند. اولين فرمانرواي معروف ايراني اين سرزمين بعد از اسلام، يعقوب ليث صفاري بود. سرزمين بلوچستان امروزي كه ناحيه جنوبي استان را تشكيل مي‌دهد، در قديمي‌ترين اسناد تاريخي به اسم مكا مشهور بوده و در نوشته‌هاي هرودت، مورخ مشهور كه از آن به عنوان گدروزيا ياد شده است، در دوره سقوط هخامنشيان از سوي اسكندر مقدوني فتح شد. در زمان ساسانيان توسط اعراب مسلمان به تصرف درآمد و بيشتر مردم بلافاصله به دين اسلام گرويدند. سيستان همچنان در دل تاريخ به راه خود ادامه داد تا اين‌كه با دخالت بريتانيا در قرن نوزدهم ميلادي به 2 بخش غربي و شرقي تقسيم شد... .

غريبه‌اي آشنا

مسافري غريب، نه، اينجا كسي احساس غربت نمي‌كند انگار همه براي او آشنا هستند با اين همه آدمي‌ دوست دارد تا بيشتر روح و جان سخنانشان را دريابد. به موسيقي آنها گوش دهد و با بچه‌ها به دنياي كودكي برگردد. اينجا آوردگاه رستم است. اما هنوز نمي‌دانم چرا بسياري در كوچه پس‌كوچه‌هاي آن بيكار هستند؟

ديدن، شنيدن و تامل در اين همه شكوه حس عجيبي به آدم مي‌دهد پرسشي در ذهن جان مي‌گيرد آيا اين كيفيت شادي با ارزش‌ترين ميوه تمدن ما نيست؟

اتوبوس يا هواپيما

زمان اهميت خاصي براي هر گردشگري دارد. اگر شما محدوديت زماني نداريد و مي‌خواهيد از مسير و جاده لذت ببريد، پس 22 ساعت در اتوبوس آرام بنشينيد. شايد خسته شويد، اما جاهاي زيادي را خواهيد ديد. تنها كافي است به تعاوني 15 مراجعه كنيد و با خريد بليت در ساعت 10 صبح، 14 يا 16 به سمت زاهدان حركت كنيد. اما اگر 22 ساعت نشستن و صبر كردن براي شما دشوار است، لذت پرگشودن درآسمان آبي را تجربه كنيد. قيمت بليت 70 هزار تومان ناقابل.

تاكسي دربستي

مسافرت درون شهري مسافران بيشتر با تاكسي است. گرچه بهاي كرايه تاكسي اندك است، اما بيشتر مردم ترجيح مي‌دهند به صورت دربست رفت و آمد كنند. تنها با يك برگ سبز هزار توماني مي‌توانيد از اين سر شهر به آن سر شهر برويد. در زابل هم وضع چنين است.

سبدهاي سنگين سوغات

در سيستان و بلوچستان صنايع‌دستي مانند سوزن‌دوزي، قالي‌بافي، خورجين‌بافي، سوزن‌بافي، سكه و دكمه‌دوزي، پريواردوزي، سياه‌دوزي، ساخت ظروف سفالين و زينت آلات ميان خانواده‌ها معمول است.

حتما تا حالا وسوسه شده‌ايد كلي خريد كنيد؛ اما هنوز فرصت داريد پارچه‌هاي دست بافت از كرك و پشم شتر از صنايع مورد توجه در اين استان است. هنوز عجله نكنيد. اگر خانمي ‌همراه شماست بدون شك او از لباس‌هاي رنگارنگ براحتي گذشت نخواهد كرد. براي ما از همه زيباتر آينه‌هاي تزئين شده با پولك بودند. حالا كلي سبدتان سنگين شده است.

سامان عابري

_________________
آنکه پرنده نیست نباید در پرتگاه ها آشیانه بسازد
-----------------------------------------------------
عمر آنقدر کوتاه است که نمیارزد آدم کوچک و حقیر بماند
------------------------------------------------------------
امين نورا به عادت ، عادت کرده است وگرنه آن را ترک مي کرد.
------------------------------------------------------------------
کسی که در حضورت از تو می ترسد در غیاب از تو متنفر است.
--------------------------------------------------------------------
امين نورا در فکر ساختن قايقي است براي دور شدن از اين شهر غريب
---------------------------------------------------------------------------
همیشه دشمنان خویش راببخشید،چیزی بیش ازاین آنها راناراحت نمیکند
-------------------------------------------------------------------------------


بالا
 مشخصات ايمل  
 
 موضوع پست: سفر به زاهدان ( خاطرات شهید برونسی )
پستارسال شده در: يکشنبه 30 خرداد 1389, 4:11 pm 
آفلاين
★★★ نورچشمی ★★★
★★★ نورچشمی ★★★
نماد کاربر

تاريخ عضويت: جمعه 27 اردیبهشت 1387, 12:57 pm
پست ها : 102
محل سکونت: سیستان


تقدیراز دوستان : 0 بار
تقدیر شده: 73 بار



کاربران زیر برای این پست تشکر کرده اند:
Admin

راوی : سید کاظم حسینی
تصوير
سالهای پنجاه و سه ، پنجاه و چهار بود . آن روزها تازه با عبدالحسین آشنا شده بودم . اول دوستی مان ، فهمیدم تو خط مبارزه است. کم کم دست مرا هم گرفت و کشید به کار . مدتی بعد با چهره های سرشناس انقلاب آشنا شدم . زیاد می رفتیم پای صحبت شان . گاهی تو برنامه های عملی هم روی من حساب باز می کرد. یک روز آمد پیشم . گفت: می خوام برم مسافرت ، می آی ؟

پرسیدم : کجا ؟

گفت: زهدان .
یقین داشتم منظورش از مسافرت ، تفریح و گردش نیست. می دانستم باز هم کاری پیش آمده . پرسیدم : ان شاء الله مأموریته دیگه ، آره؟

خونسرد گفت: نه ، همین جوری یک مسافرت دوستانه می خوایم بریم ، برای گردش.

توی لو ندادن اسرار، حسابی قرص و محکم بود. این طور وقت ها زیاد پیله اش نمی شدم که ته و توی کار را در بیاورم. گفتم: بریم ، حرفی نیست.

نگاه دقیقی به صورتم کرد . لبخندی زد و گفت: ریشت رو خوب کوتاه کن و سبیل ها رو هم بگذار بلند باشه.

گفتم : به چشم.

گفت: پس بار و بندیلیت رو ببند ، می آم دنبالت.

خداحافظی کرد و رفت. چند ساعت بعد برگشت. یک دبه روغن دستش گرفته بود. پرسیدم : آینو می خوای چه کار؟

گفت: همین جوری گرفتم ، شاید لازم بشه.

با هم رفتیم خانه ی یکی از روحانی ها که آن زمان نماینده دریافت وجوهات حضرت امام بود توی استان خراسان . من بیرون خانه منتظرش ایستادم . خودش رفت تو . چند دقیقه بعد آمد. گفت : بریم.

رفتیم ترمینال . سوار یکی از اتوبوس های زاهدان شدیم و راه افتادیم .

وقتی رسیدیم زاهدان ، تو اولین مسافرخانه اتاق گرفتیم . هنوز درست و حسابی جا به جا نشده بودیم که دبه روغن را برداشت و گفت: کار نداری؟

با تعجب پرسیدم : کجا؟

گفت: می رم جایی ، زود برمی گردم.
ساکت شد کمی فکر کرد و ادامه داد: یک موقعی هم اگه دیر شد ، دلواپس نشی ها.

گفتم : نمی خوای بگی کجا می ری ، با اون دبه روغنت؟

محکم و مطمئن گفت: نه.

راه افتاد طرف در اتاق ، گفتم : اقلا یه کمی می موندی خستگی راه از تنت در می رفت.

گفت : زیاد خسته نیستم.

دم در برگشت طرفم . گفت : یادت باشه سید جان؛ هر چی هم که دیر کردم، دلواپسی نشی؛ یعنی یک وقت شهربانی یا جای دیگه ای نری ها.

خداحافظی کرد و رفت.

درست دو روز بعد برگشت! دبه روغن هم همراش نبود. توی این مدت چی کشیدم ، بماند. هنوز از گرد راه نرسیده بود ، گفت: بار و بندیل رو ببند که بریم.

گفتم: بریم؟ به همین راحتی!

گفت: آره دیگه ، بریم .

به کنایه گفتم : عجب گردشی کردیم!
می دانستم کاسه ای زیر نیم کاسه است. گفتم : موضوع چی بود آقای برونسی؟ به منم بگو. نگفت. هر چه بیشتر اصرار کردم ، کمتر چیزی دستگیرم شد. آخرش گفتم : یعنی دیگه به ما اطمینان نداری. گفت: اگه اطمینان نداشتم، نمی آوردمت.

گفتم: پس چرا نمی گی کجا بودی؟ گفت: فعلاً مصلحت نیست.

ساکم را بستم. دنبالش راه افتادم طرف ترمینال. آن جا بلیط مشهد گرفتیم و سوار اتوبوس شدیم. توی راه باز پیله اش شدم ؛ هر چی تلاش کردم تا ته و توی کار را در بیاورم ، فایده ای نداشت ؛ چیزی نگفت که نگفت.

*****
تا قبل از پیروزی انقلاب ، چند بار دیگر هم راجع به آن قضیه سوال کردم ، لام تا کام حرفی نزد. توی سرّ نگه داشتن کارش یک بود؛ نمی خواست بگوید، نمی گفت. حتی ساواک حریفش نمی شد. یک بار که گرفته بودنش، دندان هاش را یکی یکی شکسته بودند ، هزار بلای دیگر هم سرش در آورده بودند ، ولی یک کلمه هم نتوانسته بودند ازش حرف بیرون بکشند.

بالاخره انقلاب پیروز شد. چند وقت بعد ، سپاه توی خیابان احمد آباد یک مرکز زد ، به نام مرکز خواهران . برونسی هم شد مسوول دژبانی آن جا ؛ تمام آن مرکز و نگهبانی اش را سپرده بودند به او.

یک روز رفتم دیدنش . اتفاقاً ساعت استراحتش بود. توی اتاقش نشسته بود و انگار انتظار مرا می کشید. سلام و احوالپرسی کردم و نشستم کنارش . هنوز کنجکاو آن جریان بودم ، همان مسافرت زاهدان. بهش گفتم : حالا که دیگه آبها از آسیاب افتاده ؛ بگو اون قضیه چی بود؟

گرفت چه می گویم. خندید و با دست زد رو شانه ام . گفت: ها ، حالا چون دیگه خطری نداره ، برات می گم.

گفت: اون وقت ها می دونی که حاج آقای خامنه ای تبعید شده بودن به یکی از روستاهای ایرانشهر، من اون موقع یک نامه داشتم برای ایشون که باید می رسوندم دست خودشون.

کنجکاوی ام بیشتر شد. گفتم : دادن یک نامه که دو روز طول نمی کشه!

گفت : درست می گی ، ولی کار دیگه ای هم پیش اومد.

پرسیدم: چه کاری؟

گفت: نامه رو که دادم خدمت آقا ، بین اندرونی و اتاق ملاقات رو نشونم دادن و گفتن ساواک از همین جا رفت و آمد ما رو کنترل می کنه. هر کی هم می آد پهلوی ما ، با دوربین هایی که دارن ، می بینن؛ اگر شما بتونی کاری بکنی که این کنترل رو نداشته باشن ، خیلی خوب می شه.
فهمیدم منظور آقا اینه که جلو دید ساواکی ها رو با کشیدن یک دیوار بگیرم. منم سریع دست به کار شدم؛ آجر ریختم و دم و تشکیلات دیگه رو هم جور کردم و اون جا رو دیوار کشیدم . برای همین ، برگشتنم دو روز طول کشید.

با خنده گفتم : پس اون دبه روغن رو هم برای آقا می خواستی؟

گفت: بله دیگه .

پرسیدم: ساواکی ها بهت گیر ندادن.

گفت: اتفاقاً وقت اومدن ، آقا هم احتمال می دادن که منو بگیرن . بهشون گفتم: من این جا که اومدم سرم چفیه بسته بودم ، فکر نکنم بشناسن ؛ ولی آقا راضی نشدن ، منو از مسیر دیگه ای خارج کردن که گیر نیفتم.

آتش کنجکاوی ام سرد شده بود. حرف های عبدالحسین سند مطمئنی بود برای قرص و محکم بودن او، و برای اثبات راز دار بودنش.*



پی نوشت :

* مقام معظم رهبری در عید نوروز سال 1375 به خانه شهید بزرگوار حاج عبدالحسین برونسی می روند و در دیداری که با خانواده ایشان داشته اند، همین خاطره را تعریف می کنند.

_________________
آنکه پرنده نیست نباید در پرتگاه ها آشیانه بسازد
-----------------------------------------------------
عمر آنقدر کوتاه است که نمیارزد آدم کوچک و حقیر بماند
------------------------------------------------------------
امين نورا به عادت ، عادت کرده است وگرنه آن را ترک مي کرد.
------------------------------------------------------------------
کسی که در حضورت از تو می ترسد در غیاب از تو متنفر است.
--------------------------------------------------------------------
امين نورا در فکر ساختن قايقي است براي دور شدن از اين شهر غريب
---------------------------------------------------------------------------
همیشه دشمنان خویش راببخشید،چیزی بیش ازاین آنها راناراحت نمیکند
-------------------------------------------------------------------------------


بالا
 مشخصات ايمل  
 
 موضوع پست: گزارش عيني خبرنگارخراسان از وضعيت امنيت درسيستان وبلوچستان
پستارسال شده در: يکشنبه 30 خرداد 1389, 4:14 pm 
آفلاين
★★★ نورچشمی ★★★
★★★ نورچشمی ★★★
نماد کاربر

تاريخ عضويت: جمعه 27 اردیبهشت 1387, 12:57 pm
پست ها : 102
محل سکونت: سیستان


تقدیراز دوستان : 0 بار
تقدیر شده: 73 بار


زاهدان را ديدم احساس ناامني در من به احساس امنيت تبديل شد، اين مهم ترين ره آورد سفرم به سيستان و بلوچستان بود. بدون تعارف بگويم وقتي صحبت از سفر به زاهدان شد اولين موضوعي که به ذهنم و همين طور اطرافيانم خطور کرد همين احساس ناامني بود احساسي که تحت تاثير القائات فيلم ها و اخبار متفاوتي که معمولا از اين ديار به گوش مي رسد شکل گرفته بود و متاسفانه بايد گفت تا حدود زيادي هم عموميت پيدا کرده است با اين حال سفر به هر سرزميني جذابيت هاي خاص خود را دارد و سفر به زاهدان هم بر اين اساس براي من انگيزه هاي زيادي در پي داشت.زاهدان مرکز استان سيستان و بلوچستان را نمي توان با هيچ شهر ديگر مقايسه کرد. در اين شهر که به نسبت زابل و ديگر شهرهاي بزرگ استان از قدمت کمتري هم برخوردار است مردم با نژادها، فرهنگ ها، مليت ها، مذاهب، زبان ها و حتي لباس هاي متفاوت به صورت مسالمت آميزي در کنار هم زندگي مي کنند.زاهدان را با دقت و از روي کنجکاوي ديدم به همه جا چشم کشيدم حتي به منطقه صفر مرزي و جاده هايي که محل اصلي ترانزيت قاچاق محسوب مي شود با اين حال هميشه امنيت در کنارم بود... زاهدان شهر مردم غيور، خونگرم و با غيرت است با هر لباسي که باشند با هر زباني که سخن بگويند و با هر نژاد و مذهبي که هستند دلشان براي وطن مي تپد و البته زاهدان شهر مرزبانان غيرتمند است پس حق داريم آرامش و امنيت را با تمام وجود احساس کنيم.

اين شهر را در يک نگاه کلي و البته موشکافانه مي توان به ۲ بخش تقسيم کرد: ۱ - مراکز شلوغ و پرتردد مثل چهارراه رسولي، خيابان آزادي، چهارراه چه کنم و خيابان دانشگاه ۲- مراکزي شامل محلات شيرآباد، کريم آباد و همين طور پاساژ قائم وقتي از همکاران دفتر زاهدان مي خواستم آدرس محله شيرآباد را که عده اي آن را يکي از مناطق جرم خيز زاهدان مي دانند، بگيرم برخي توصيه کردند که بهتر است از خير رفتن به اين منطقه بگذرم! و جالب اين که وقتي دليل آن را پرسيدم يکي از همکاران گفت بسياري از شهروندان زاهدان هم جرات ورود به اين منطقه را به خود نمي دهند.

اما حس ماجراجويي در من گل کرده بود و دوست داشتم هر طور شده است اين منطقه زاهدان را از نزديک ببينم. منطقه اي که به گفته بسياري از شهروندان زاهداني بيشتر جرم ها از جمله قاچاق مواد مخدر، قاچاق انسان، قاچاق کالا و ... در آن اتفاق مي افتد.

در ديداري که با «اسماعيل حسين زهي» شهردار زاهدان داشتم از او در اين باره سوال کردم که وي نيز با رد صحبت هايي که درخصوص شيرآباد مي شود گفت: اگر دوست داشته باشيد مي توانيد خودتان برويد و از نزديک شيرآباد را ببينيد حالا وضعيت اين محله فرق کرده و شهرداري با کمک اهالي منطقه، بسياري از معابر را بازگشايي کرده است.وي مي گويد: نمي خواهم منکر جرم خيز بودن اين منطقه به دليل نبود فرصت اشتغال و فقر مردم اين منطقه حاشيه شهر شوم اما اين طور هم نيست که کسي جرات نکند وارد اين محله شود.اين بود که بلافاصله به همراه يکي از خبرنگاران و مهندس عرب شاهي رئيس سازمان آتش نشاني و خدمات ايمني زاهدان عازم منطقه شيرآباد و ديگر مناطق حاشيه اي اين شهر شديم.آفتاب غروب کرده بود که وارد شيرآباد شديم. شيرآباد منطقه اي است در حاشيه شهر زاهدان که بسياري از خانه هاي مسکوني آن بر روي بلندي و کوهي بزرگ بنا شده است. براي ورود به اين منطقه فقط يک راه وجود دارد، راهي که در وسط دره اي قرار گرفته و اطراف آن را کوه هاي بلندي احاطه کرده است. به جز چند خيابان ابتدايي، بقيه خيابان هاي شيرآباد خاکي و بيشتر کوچه ها هم براي خودروها غيرقابل دسترسي است، اگرچه در يک سال اخير تلاش هاي زيادي براي سازمان دهي اين منطقه انجام گرفته است با اين حال فقر و محروميت از سر و روي اين منطقه مي بارد، انگار نه انگار اين جا گوشه اي از ايران است و مردم آن با رشادت از مرزها و فرهنگ هاي ايراني پاسداري مي کنند، شايد اگر بگوييم مردم اين جا از حداقل امکانات محروم هستند سخن بي راهي نگفته باشيم، وقتي هم از شهردار زاهدان دليل فقر در اين محله را مي پرسيم مي گويد: فقط اسم زاهدان را کلان شهر گذاشته اند اما در واقع از هيچ کدام از ساختارهاي کلان شهر بودن برخوردار نيست شما بگوييد شهرداري با بودجه ۴۳ ميليارد توماني خود و با اين معضل اجتماعي و عقب ماندگي آيا مي تواند معجزه کند؟ بدون شک اگر زاهدان بخواهد در مسير توسعه قرار گيرد بيش از هر کاري به بودجه، اعتبار و حمايت دولتي نياز دارد و بدون کمک دولت نمي شود امور شهر را با توجه به مشکلات عديده اي که دارد سامان داد. و از آن جا که بسياري از مشکلات زاييده فقر است شيرآباد به منطقه اي جرم خيز تبديل شده است.همان طوري که از خيابان اصلي شيرآباد عبور مي کنيم همکارم که ذهن نقادي دارد مي گويد: اين جا موادمخدر هرچه بخواهي يافت مي شود. از خودرو پياده مي شوم و به طرف يکي از نوجواناني که ايستاده است مي روم نزديک مي شود و مي گويد دنبال چه مي گردي؟ مي گويم چه داري؟ مي گويد: هرچه بخواهي ترياک مي خواهي؟ سرم را تکان مي دهم مي گويد: چقدر؟ مي مانم چه بگويم که درهمين لحظه چند تا از اطرافيان را صدا مي زند من هم براي اين که مشکلي پيش نيايد به توصيه دوستم سريع سوار خودرو مي شوم و با سرعت از منطقه دور مي شويم اما اين زاويه تاريک شيرآباد بود و زاويه روشن آن بازاري بود که در حاشيه خيابان اصلي قرار دارد و مردم مشغول خريد مايحتاج روزمره خود بودند. بازار پررونقي که حکايت از جمعيت زياد اين منطقه داشت. نکته اي که در شيرآباد براي من جالب بود اين بود که مردم در هر کجا که دوست داشتند خودروها و موتورسيکلت هاي خود را پارک مي کردند حتي در وسط خيابان! به هرشکل پس از اين که بازديد يک ساعته از اين منطقه تمام شد به همان راهي رسيديم که تنها راه خروج از شيرآباد است. ساعت حدود ۲۱ بود که بچه هاي بسيج منطقه با ايجاد بازرسي، خودروهاي عبوري را کنترل مي کردند اين جا بود که به حرف يکي از دوستان که گفته بود حتي نيروي انتظامي جرات نمي کند وارد شيرآباد شود، خنديدم و در خود احساس غرور کردم و بدين شکل به تمام معنا امنيت را در اين منطقه احساس کردم.و جالب اين که بازرسي در اين منطقه با وسواس و دقت بالايي هم انجام مي گرفت.بدون شک چهارراه رسولي پر رفت و آمدترين منطقه زاهدان محسوب مي شود و هرکسي به اين شهر وارد مي شود حتما به اين بازار شلوغ که هر آن چه را مي توان يافت کرد سري مي زند.زماني که وارد بازار چهارراه رسولي شدم به ياد بازارهاي هند افتادم که در آن جا نوجوانان و جواناني که در حاشيه بازار به انتظار گردشگران مي ايستند ، سعي دارند به هر شکلي نظر مسافران را براي خريد کالاي خود جلب کنند و در اين راه به هر ترفندي دست مي زنند. در اين جا هم وضعيت به همين منوال است که اين نوجوانان که گاه در دسته هاي چند نفري ديده مي شوند وقتي متوجه مي شوند که براي خريد به چهارراه رسولي آمده اي سريع نزديک مي شوند و شروع مي کنند به معرفي کالاهايي که معمولا قاچاق و غيرمجاز است. در اين مدت کوتاه آن قدر اسم فيلم، پاسور، قرص، اسپري و ... را شنيدم که ديگر خسته شدم. بازار لباس و کفش هاي دست دوم چهارراه رسولي نيز که ديگر زبانزد خاص وعام است و بسياري به همين منظور وارد اين بازار مي شوند!

اما در پاساژ قائم شرايط به گونه اي متفاوت تر است و در حالي که در بازار چهارراه رسولي بيشتر توسط مغازه داران کالاهاي مجاز به فروش مي رسد در پاساژ قائم بيشتر کالاهاي قاچاق و غيرمجاز از گوشي تلفن همراه گرفته تا رسيور ماهواره، پرنده هاي قاچاق، فيلم ها و ...به وفور يافت مي شود و در کل بايد گفت هرچه که بخواهي «از شيرمرغ تا جان آدميزاد» در اين بازار پيدا مي شود.جمعيت زيادي در حاشيه اين بازار در تردد هستند ضمن اين که بسياري از افراد هم در کنار خيابان دست فروشي مي کنند. در نگاه اول اين سوال در ذهنم تداعي شد که آيا نيروي انتظامي و ديگر دستگاه هاي مربوطه اين توان را ندارند که منطقه را پاک سازي کنند؟ اما در ادامه اين سوال برايم مطرح شد که حالا اگر اين منطقه پاک سازي شود تکليف اين همه نوجوان و جوان که بدين شکل که البته کاري مذموم و ناپسند است ارتزاق مي کنند چه مي شود؟ آيا برنامه اي براي اشتغال و کسب درآمد آن ها هست؟ آن سوي شهر اما شرايط متفاوت است. خيابان دانشگاه در حاشيه دانشگاه بزرگ زاهدان به محلي تبديل شده است که توسعه شهري در آن تبلور يافته و خيابان هاي منتهي به آن به محلي تبديل شده است براي خارج شدن زاهدان از عقب ماندگي هاي شهري.

ساخت و ساز در اين منطقه رونق يافته است و شهرداري هم با ايجاد فضاهاي سبز و اماکن ورزشي و همين طور آسفالت خيابان هاي آن مي خواهد جلوه ديگري به زاهدان بدهد با اين همه به گفته شهردار زاهدان هنوز يک سوم خيابان هاي زاهدان خاکي است! چهارراه چه کنم و خيابان آزادي هم از ديگر مناطق معروف شهر زاهدان است. خيابان آزادي خياباني قديمي و پرتردد است که بسياري از ادارات در آن قرار دارد. چهارراه چه کنم هم که در نزديکي کنسول گري هاي هند و پاکستان قرار دارد محلي محسوب مي شود که بيشترين تردد خارجي ها به ويژه هندي ها و پاکستاني ها در آن صورت مي گيرد. حضور گدايان پاکستاني در گوشه گوشه شهر، گالن هاي پر از بنزين در خيابان هاي منتهي به ديگر شهرها و همين طور قفس هاي پر از مرغ و خروس در حاشيه شهر از ديگر مناظري بود که در زاهدان خودنمايي مي کرد با اين همه موضوعي که بيش از هر چيزي برايم مهم جلوه مي کرد احساس امنيت بود که باعث شد احساس ناامني از ذهنم خارج شود.

_________________
آنکه پرنده نیست نباید در پرتگاه ها آشیانه بسازد
-----------------------------------------------------
عمر آنقدر کوتاه است که نمیارزد آدم کوچک و حقیر بماند
------------------------------------------------------------
امين نورا به عادت ، عادت کرده است وگرنه آن را ترک مي کرد.
------------------------------------------------------------------
کسی که در حضورت از تو می ترسد در غیاب از تو متنفر است.
--------------------------------------------------------------------
امين نورا در فکر ساختن قايقي است براي دور شدن از اين شهر غريب
---------------------------------------------------------------------------
همیشه دشمنان خویش راببخشید،چیزی بیش ازاین آنها راناراحت نمیکند
-------------------------------------------------------------------------------


بالا
 مشخصات ايمل  
 
 موضوع پست: گزارش سفر به زاهدان
پستارسال شده در: يکشنبه 30 خرداد 1389, 4:20 pm 
آفلاين
★★★ نورچشمی ★★★
★★★ نورچشمی ★★★
نماد کاربر

تاريخ عضويت: جمعه 27 اردیبهشت 1387, 12:57 pm
پست ها : 102
محل سکونت: سیستان


تقدیراز دوستان : 0 بار
تقدیر شده: 73 بار



کاربران زیر برای این پست تشکر کرده اند:
Admin

هفته قبل برای دید و بازدید به زاهدان رفته بودیم. هوای زاهدان به نسبت هوای اینجا خنک تر بود. زاهدان همیشه نسبت به ایرانشهر هوای معتدل تر دارد. با آنکه سفر کوتاه چند روزه ای بود ولی به فراخور زمان چند بار در شهر گشتی زدیم. می خواهم در این نوشته به برخی مشاهدات شخصی خودم از شهر زاهدان درباره ترافیک اشاره ی کنم.
شهر زاهدان یکی از شهرهای بزرگ کشور است. به خاطر مرکز استان بودنش از توسعه بهتری نسبت به شهرهای دیگر استان برخوردار است. شهر زاهدان در این چند سال اخیر به لحاظ رشد جمعیت شهری و گسترش ساخت و ساز پیشرفت هایی داشته است. ازدیاد جمعیت شهر و عدم توسعه متوازن امکانات شهری مشکلات زیادی را برای مردم از جنبه های گوناگون ایجاد کرده است. همانگونه که قبلا اشاره کردم جمعیت شهر رشد فراوان یافته است و برای این جمیعت رو به رشد امکانات رفاهی و حمل و نقلی به اندازه کافی در نظر گرفته نشده است. یکی از مشکلات زاهدان ترافیک است. مانند همه شهرهای بزرگ ایران، ‌زاهدان از مشکل ترافیک رنج می برد. مسئولین برای این معظل راهکارهایی را در نظر گرفته اند ولی گویا چندان کارساز نه بوده است. مثلا یکی از راه هایی که آنها در شهر اجرا کرده اند استفاده ی یک طرفه از هر دو باند برخی بلوارهای پرترافیک شهر است. در مرکز زاهدان خودروها می توانند از هر دو سوی بلوار به یک سو حرکت کنند که در حالت معمول هر کدام از باندهای بلوار برای رفت و برگشت استفاده می شود. در ابتدای اجرای این طرح مشکلات بسیار زیادی برای مردم به وجود آمد، مثلا مردم به اشتباه وارد یک سوی یک طرفه از بلوار می شدند که این تغییر باعث ترافیک بیشتر و تصادفاتی شد. برای ما که از شهرهای دیگر به آنجا آمده بودیم این طرح ارمغانی بجز سرگردانی چیز دیگری به همراه نداشت. البته این طرح مدت ها قبل شروع شده است ولی برای تازه واردین شگفت های خود را دارد. یکی دیگر از مشکلاتی که من در این سفر و سفرهای قبل به آن برخورد کردیم رانندگی عجیب و غریب ساکنان این شهر است. متاسفانه در بیشتر موارد رانندگان به سرعت بالا در معابر و میادین شهر عبور و مرور می کنند که این به خودی خود باعث تصادفات بیشماری در سطح شهر می شود. این سرعت های بالا و عدم رعایت قوانین در رانندگی بیشتر رانندگان شهر مشهود بود و حتی به یک عادت بد در آمده بود. در کمتر بریدگی راننده برای وارد شدن به خیابان اصلی توقف کامل می کند و حتی با همان سرعت بالا وارد خیابان می شود. وقتی راننده ای می خواهد از تقاطعی عبور کند خودروهایی که در خیابان اصلی تردد می کنند آنقدر با سرعت بالا رد می شوند که به راننده ی ایستاده در تقاطع مجال رد شدن نمی دهند پس راننده ایستاده باید با سرعتی بالا از تقاطع عبور کند که همین خود باعث تصادفات بسیار در سطح شهر می شود.
بنده شخصا از این هرج و مرج حاکم در خیابان های شهر بسیار متعجب شدم. وقتی سوار ماشینی بودم با هزاران دلهره باید طی طریق می کردیم تا به مقصد برسیم. ترس تصادف همیشه همراهمان بود. این رانندگی عجیب و غریب همیشه همراه به اضطراب و فشار روانی است. امیدوارم کسانی که در این شهر و شهرهای دیگر عبور و مرور می کنند کمی به فکر سلامتی جسم و روان خود و دیگران باشند.

_________________
آنکه پرنده نیست نباید در پرتگاه ها آشیانه بسازد
-----------------------------------------------------
عمر آنقدر کوتاه است که نمیارزد آدم کوچک و حقیر بماند
------------------------------------------------------------
امين نورا به عادت ، عادت کرده است وگرنه آن را ترک مي کرد.
------------------------------------------------------------------
کسی که در حضورت از تو می ترسد در غیاب از تو متنفر است.
--------------------------------------------------------------------
امين نورا در فکر ساختن قايقي است براي دور شدن از اين شهر غريب
---------------------------------------------------------------------------
همیشه دشمنان خویش راببخشید،چیزی بیش ازاین آنها راناراحت نمیکند
-------------------------------------------------------------------------------


بالا
 مشخصات ايمل  
 
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
پاسخ به مبحث  [ 20 پست ]  برو به صفحه قبلي  1, 2


آخرین مباحث فعال در تالار گفتگو

جدیدترین عکسها از جد سید باقر و پارک یعقوب لیث تعداد بازدیدها (14 بار)
عکس هائی از سیستان تعداد بازدیدها (989 بار)
مرحم زخم تعداد بازدیدها (28 بار)
مشخصات کوه تفتان واقع در استان سیستان وبلوچستان تعداد بازدیدها (2478 بار)
کتاب فرش سیستان تعداد بازدیدها (206 بار)
تالاب بین المللی هامون اکوسیستمی منحصر بفرد تعداد بازدیدها (77 بار)
نصب 500 مگاوات واحد برق بادي در منطقه سیستان وبلوچستان تعداد بازدیدها (42 بار)
کتاب انگلیسی Eastern Persia - فامیل کیانی، سرابندی و شهرکی تعداد بازدیدها (83 بار)
کتاب خراسان و سیستان به زبان انگلیسی تعداد بازدیدها (38 بار)
عکس هائی از روستای بریس تعداد بازدیدها (259 بار)
معرفی اکثر کتب سیستانی تعداد بازدیدها (50 بار)
مولانا محمد عمر سربازی تعداد بازدیدها (663 بار)
سایت خبری سیب تعداد بازدیدها (94 بار)
نگاهی به مساجدروستاهای جنوب بلوچستان تعداد بازدیدها (418 بار)
نظرهای یک خبرنگار در بازدید از زاهدان و زابل تعداد بازدیدها (497 بار)

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون کاربران عضو شده و 1 مهمان


شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد
شما نمي توانيد فايل هاي پيوست در اين انجمن ارسال کنيد

جستجو براي:
پرش به:  
Powered by www.IranSTB.com - phpBB | 2008-2009 All Rights reserved
جهت حفظ حقوق اعضا ، استفاده از منابع سایت باذکر ماخذ بلا مانع است.