سفر به دیار خاک و خورشید گذری به سیستان و بلوچستان

شرح سفرنامه هابه مناطق مختلف سیستان وبلوچستان
سفر به شهرهاو روستاهای دور افتاده و...
به همراه تصاویر دیدنی

مدیر انجمن: Admin

آواتار کاربر
sanchooli
★★★ نورچشمی ★★★
★★★ نورچشمی ★★★
پست: 34
تاریخ عضویت: دوشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۱۲ ق.ظ
محل اقامت: سرخس

سفر به دیار خاک و خورشید گذری به سیستان و بلوچستان

پست خوانده نشده توسط sanchooli »

در طلب آب،برای این گسترده کویر گرم،باید نماز باران‏ خواند. و اگر گذری بر این تف دیده زمین مظلوم نکرده و عمق‏ احتیاج یک قطره آب را در لابلای شیارها و ترکهایش ندیده‏ باشی،چگونه می‏توانی چشمی بر این مرثیه تر کنی و هماره به‏ یاد عطشی باشی که زمزمهء گنگ نخلهای تشنه و لبهای قاچ‏ خوردهء زمین و دهان داغمه بستهء مرد و زن و کودک سیستانی و بلوچی است؟

این ولایت را باید رفت و دید؛و نه فقط با چشم سر،که‏ اگر چشم دل به همراهش برنخیزد و چشم عقل دستش را نگیرد،کوششی عبث است.رفتن،تنها قدم اول است و دیدن‏ قدم ثانی؛همین و همین.اما اگر درصدد چند و چون دردهای‏ مزمن این ولایت باشی و به دنبال درمان و چاره بیفتی،خواهی‏ دید که راه،بس دراز است و دشوار.و این راه دراز کجا و قدمهای عافیت‏ طلب من و تو کجا؟من و تویی که تنها دو چشم‏ سر داریم و محدودهء دیدمان تا بیش از چهارراهی محله‏ مان که‏ کمی آسفالتش گودی برداشته نیست،چگونه می‏توانیم حدس‏ بزنیم که در دل کویر-آنجا که فقط خاک است و خورشید- روستاهایی است به فواصل 40 تا 60 کیلومتر از هم،پر از سنگلاخ و دست‏اندازهایی حدود نیم متر که لندرور به سختی از عهده ‏اش برمی‏ آید...و ساعتها باید در راه باشد تا سر و کلهء یک روستا پیدا بشود با چند تا نخل و چند تا لوگ و کپر و یک‏ حوضچهء طبیعی آب راکد...و بیست سی خانوار که تمامشان‏ مثل من و توی شهری از هوای خنک خوششان می‏آید؛از جادهء آسفالت خوششان می‏آید؛از آب و برق خوششان می‏آید و مثل‏ همه دوست دارند که دکتری داشته باشند و مدرسه‏ ای و بازاری‏ و مسجدی و حمامی و الخ...

و چرا نه؟که مگر آیه نازل شده اول شهری ها،بعد روستایی‏ ها؟!نه،قضیّه اینجاست که آنها عموما در عین‏ محرومیت از نعمت سواد،سطح فرهنگشان نسبت به خیلی از ما شهری های مصرف‏ کننده و پرتوقع و کم‏کار،بالاتر است و این مسئله را با کمی دقت و کنکاش می‏فهمند که کار آبادانی‏ این مملکت مظلوم،کار ساده‏ای نیست.چرا که اهل دردند و معنی نیستی و نداری و کمبود و مشکلات را با عمق وجودشان‏ لمس کرده ‏اند؛و چنین است که صبورند و چشم‏ براه!و چنین‏ است که متأسفانه نشسته‏ اند تا من و توی شهری به سراغشان‏ برویم،به درد دلهایش گوش کنیم،مسائلشان را ببینیم و برایشان راه‏ حلی بیندیشیم!

چرا می‏گویم متأسفانه؟چون من شهری اگرچه مثلا خلی از خودگذشتگی کنم و با صد جور منّت که سر اداره‏ می‏گذارم،دور خانه و خانواده‏ ام را چند روزی خط بکشم و بدون درک راه دور تهران-زاهدان،به وسیلهء هواپیمایی که‏ فضایش و غذایش و رنگ و بویش،هیچکدام ربطی به‏ بلوچستان ندارد،عازم آنجا بشوم؛در صورت وجود کمترین‏ صداقتی خواهم فهمید که چقدر از مرحله پرت هستم و شده ‏ام‏ قوزی بالای قوز آنها!چرا؟برای اینکه تمام وجودم دکوری‏ بیش برای روستایی رنج کشیده و باصفای کویر نیست!
نه حرفشان را می‏فهمم،نه با لهجه‏ شان آشنایی دارم،نه دردشان را لمس کرده ‏ام،نه طاقت آفتاب سوزانشان را دارم،نه می‏دانم که‏ چه باید بگویم و نه میدانم چه جوابی باید به سؤالاتشان بدهم!

حرف بر سر اینست که عده ‏ای بالای گود نشسته ‏ایم و فریاد بزن بزن راه انداخته‏ ایم و نمی‏دانیم توی گود چه خبر است.بحث بر سر اینست که اگر قبول داریم هریک از ما افراد«ملت»،خود عضوی از اعضاء«دولت»است و از آن سو «دولت»،خویش را چیزی جز«ملت»نمی‏داند،باید بدون‏ هیچگونه تعارف،اشکالات یکدیگر را برادرانه بگوئیم و مخلصانه بشنویم.سخن بر سر اینست که باید ابتدا دردها را شناخت و آنگاه به درمان کوشید...و چنین است که:
1-آن عده از جماعت شهری عافیت‏ طلب و بی‏خبر از همهء مسائل جامعهء روستای،باید کم‏کم با این واقعیتهای تلخ‏ (اما قابل حل)آشنا شوند.تنها مشکلات خویش را نبینند و مثلا بفهمند که اگر در شرکت تعاونی،بر سر تصاحب یک پنکه و یا یکه یخچال،با دیگر همکارانش به دعوا برخاسته‏ اند،بسیاری‏ از همکاران و هموطنان سیستانی و بلوچستانی‏شان،هوای گرم‏ و سوزان کویر را برادرانه تحمّل می‏کنند و نبود یخچال را صادقانه،با هم آه می‏کشند.

2-دولت پرتوان و انقلابی ما،بسط عدالت اجتماعی‏ را در سرلوحهء برنامه‏ های خود قرار دهد و چنین نباشد که‏ خدای نکرده،نق‏ه ای رنگارنگ و خواسته‏ های هزار رنگ‏ عده‏ ای شهری پرتوقع،چنانش در چنگ بفشارد که روستایی‏ صبور و دردمند و کم ‏توقع به انتظار نشیند و وقتی حاصلی ندید، ناچار کولبار سفر به دوش گیرد و راهی شهر شود؛که این‏ خود باز،اول مصیبت است...و می‏بینیم که هست
بیائید رستمانه، سیستان را آباد کنیم.

بازگشت به “سفرنامه های سیستان و بلوچستان”